اولینا بودن
یادم می آید وقتی وارد فیسبوک شدم که هنوز آنجا خبری نبود. از ایده اش در همان روزهای اولی که اورکات را دیده بودم خوشم می آمد ولی بعد از مدتی که گذشت تفاوتش با اورکات معلوم شد.
بعد از مدتی دیگر خسته کننده شد و جلوتر دیگر روی اعصاب بود. اما همچنان اینکه چه مطالبی چگونه بازخوردی از رفقا می گیرد برایم جذاب بود تا اینکه از زمانی به بعد دیگر آن هم جذابیتش را از دست داد. دیگر مطالبی که وارد میشد هیچ خلاقیت و نوآوری ای نداشت و یک مشت اخبار روزانه بود که نه سرش معلوم بود و نه تهش.
طبیعی بود چون مصادف بود با انتخابات و سیاست و ناکجاآبادها
الان هم یکی یکی بچه ها می آیند لینکداین
از این بدم نمی آید که تعداد محدودی از چیزهایی را که احساس خوبی داشتم خوب پیش رفته و گرفته. یک جور احساس درست شناسی به آدم خودمرکز عالم بین دست میدهد که بدک نیست
یادم هست که با همین ترازو، شهرزاد را می سنجیدم که جزو اولین ها بود که زمانی که هنوز کسی نمی دانست وبلاگ چیست، بلاگی داشت و برو بیایی. این شم خوبش را می پسندیدم همیشه حتی اگر فقط و فقط به همان اولین بودنش در بلاگ نویسی ایرانی باشد که نبود.
برچسبها: تخیل خودمرکزعالم

