۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

سبزی بیکران


در جنگل وجودش قدم می زدم که ژن غالب توحش، سبزی بیکرانش را به آتش کشید.
کسی نیست بگوید حال می مُردی صبر می کردی من بیایم بیرون بعد به آتشش می کشیدی؟ دلمان ماند آن وسط.
تنها امیدم سنگدلی ام بود که آن هم دارد کم کم آب می شود.

برچسب‌ها: