۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

شعله صلح


از وقتی اینجا آمده ام، صدای همهمه ای همیشه در گوشم می پیچد.
نویز آزاردهنده ای با فرکانس بسیار ریز.
صدای وزوزش را امروز واضح شنیدم.
صدا، صدای جنگ بود؛ صدای همهمه مردم؛ بمباران؛ صدای فریاد کودکان؛
صدای شلیک تیر دخترک ویتنامی در پای سرباز آمریکایی را هم مدیون کوبریک هستم؛
این صدا را در شلمچه هم شنیده بودم؛ صدای تیر؛ صدای رگبار تیر؛
امروز بخشی از این جانداران، بعد سالها کشتن و کشته دادن، از جنگ دست کشیده اند اینجا.
این صداها را نمی توانم فراموش کنم.

صلح، ره آورد بخاطر سپردن همین صداهاست.
ما که بضاعتی نداریم که شعله ای را به یادبود فراموش نکردنش روشن نگه نداریم...
لذا
خورشید باشد یادبود صلح؛
اینطور هر صبح به یادم می ماند... همه دردها و همه شادی ها


برچسب‌ها: