مراد
امروز دختری به دختر دیگری گفت که قدرت تخیلم خوبه و بالاس ! اون یکی اوشون فرمودن که خب برو داستان بنویس.
همون موقع داشتم فکر می کردم که یک جوک بسازم، شد این بیمزه:
" ترکه بچه ش به دنیا می آد اسمشو می زاره مراد، چون قبلا شنیده بود، آب نطلبیده مراده"
ولی خب نشد بگم چون تخیلش بالاس !!
امیدوارم جایی قبلش نشنیده باشمش و اریجینال باشه والا میدم این حوض مسجد ناخودآگاهم رو آبشو خالی کنن یه لجن کِشی اساسی بکنن و بعدش دو تا ماهی قرمزم می ندازم توش که دیگه حساب کار دسش بیاد و این احساس خودشیفتگی مارو هی توش .... لااله الا اله !!
همون موقع داشتم فکر می کردم که یک جوک بسازم، شد این بیمزه:
" ترکه بچه ش به دنیا می آد اسمشو می زاره مراد، چون قبلا شنیده بود، آب نطلبیده مراده"
ولی خب نشد بگم چون تخیلش بالاس !!
امیدوارم جایی قبلش نشنیده باشمش و اریجینال باشه والا میدم این حوض مسجد ناخودآگاهم رو آبشو خالی کنن یه لجن کِشی اساسی بکنن و بعدش دو تا ماهی قرمزم می ندازم توش که دیگه حساب کار دسش بیاد و این احساس خودشیفتگی مارو هی توش .... لااله الا اله !!
