زندگی آرام
دوست داشتم از زندان فرار کرده بودم
و و از گشنگی و ضعف شدید در رودخانه پشت جنگل کنار زندان بیهوش در آب افتاده باشم
و ماهی فروشی سیاه پوست کنار ساحل دریا مرا پیدا کرده باشد
و اولین تکه نان خشکش را با طعم رهایی خورده باشم
و تا الان روزها گذشته باشد
من برایش کار می کنم
با هم هر روز صبح زود به وسط دریا برویم و ماهی ها را از تورها جمع کنیم
زبان هم را نمی فهمیم و همیشه بین مان سکوت است
من خلوت خودم را دارم و او زندگی خودش را
من برایش کار می کنم و او هر روز صبح دو ماهی را جدا می کند و به من می دهد
الان سالهاست روزی، دو ماهی طعم رهایی را می چشند
وقتی به آب می اندازمشان به این فکر می کنم که اولین قطره ای که می چشند، چه لذتی دارد
برچسبها: تصویر ذهن, جدایی من از من, رهایی
