۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

بر دنیا گذر کن


به کسی کاری نداشت
نشسته بود و دنیا را تماشا می کرد
لبخند می زد و شاد بود

به رویش اخم کردند
لبخند می زد
از عزیزانش دورش کردند
لبخند می زد
آمدند جلو و لگدی محکم زدند
لبخند می زد
اکتفا نمی کرد، دستش را قطع کردند
لبخند می زد
پا ها را از زانو قطع کردند
لبخند می زد
دیواره شکم را همچون کنسرو باز کردند و همه را خالی کردند
لبخند می زد
چشمانش را درآوردند
لبخند می زد
خسته شدند، سر را باز کردند و کار را یکسره کردند

دیگر چشمانش باز نبود
گونه هایش افتاده بود
ولی اگر خوب دقت می کردی
گوشه لبش همچنان لبخندش را می دیدی


برچسب‌ها: