۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

جاده سکوت


دوست دارم
یک روز بارونی
سوار بر دوچرخه
با سرعتی هر چه بیشتر
جاده ای خیس و بدون انتها
رکاب بزنم
و همچون پرواز باشد

آنقدر سریع که اشکها نریزد
آنقدر سرد که برای همیشه آن لحظه ها یخ بزند
آنقدر ساده که تناقض ها یکی شده باشد
و
آنقدر سکوت که انتهای فریاد، حنجره مرده باشد