۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

انقلاب و من ایرانی

جایی گیر کرده ام. شاید سالهای 55 تا 56 . کمی قبل از تولدم.
نظام سلطانی نمی خواهم. چیزی به من می گوید هنوز هست. مثل اشرافیت نامه نگاری قجری که یک نشانه است. یا تو والامقامی و به زیردست ناچیزت پرطمطراق دستور می دهی و یا رعیتی و از اربابت موضوعی را تمنا می کنی. هر دو نشانه وجود نظام سلطانی و ارباب و رعیتی است. چگونه تربیت باید شد و چه وقت، نمی دانم.
نظام جهادی قبل از انقلاب را دوست دارم. به اندازه نظام جهادی بعد از انقلاب. همه با هم کار. رشد کشور بسیار خوب بوده. عدم توازن در توسعه سیاسی - اقتصادی برد جایی ما را که نباید می برد. کاش می شد تغییر داد. کاش جنگ نمی شد. کاش نمی زدیم زیر همه چیز. کاش می فهمیدیم فساد با انقلاب ازبین رفتنی نیست.
بزرگانمان سرشان را بالا نگاه می داشتند که ایرانی اند. که برای ایران خدمت می کنند. که برگشتند از آمریکا به خاطر ایران. که باید برگشت. باید ساخت.
همه چیز فراموش شد. زدیم زیر هم چیز. سالها طول می کشد تا بایستیم.
امیرکبیر که زحمات فراوانی کشید رگش زدند.
مصدق که غرور ایرانی را در کالبد جوان روشنفکر ایرانی زمان خودش می دمید به ده کوره ها روانه شد.
و پنجاه و هفت شد آنچنان که نباید می شد. بزرگانمان دو قسمت شدند. آنها که رمیدند و دیگر خاک میهن ندیدند. آنها که ماندند یا کشته شدند یا گوشه نشین.
چه وقت باید رهید. چه وقت یک ایرانی می تواند سرش را بالا بگیرد.
زهی حسرت که نمی دانم.
جایی گیر کرده ام. شاید سالهای 55 تا 56 . کمی قبل از تولدم.

برچسب‌ها: