۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

مورچه ها و ما (2)

نانوایی ها برای گرفتن مجوز مجبورند فاصله مشخصی با نانوایی نزدیکشان داشته باشند. این محدودیت و نبودن مکان مناسب برای خرد یا اجاره باعث شده که نانوایی های تازه تاسیس در جاهای پرتی مثلا ته یک کوچه و یا نزدیک یک خرابه پرت شروع به کار کنند. جاهایی که به راحتی نمی شه پیداشون کرد و به راحتی هم دیده نمی شند. برای من جالبه که مردم چطوری اینها رو پیدا می کنن که می بینی بعد از یک هفته از افتتاح همیشه یک صف طولانی جلوش تشکیل می شه.

تازگی فهمیدم مورچه های خونه به فالوده علاقمند شدن. شاید به خاطر نشاسته ش باشه! یک نوار فالوده رو به یه نخ بستم و نخ رو از یک جای پرت از کابینت آویزون کردم. طوری که از هی مسیر دیگه ای به جز نخ نمی شه به فالوده رسید! فردایی صبح دیدم نزدیک 40 تا مورچه از نخ مذکور در حال عبور و مرور هستن. اینکه چطوری اولین مورچه این نخ رو کشف کرده و تا انتهاش رفته و خبر فالوده رو رفته به رفقاش داده برام جالب بود.

احتمالا یه جاهایی ما و مورچه ها شبیه هم هستیم خب


۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

تنهایی

به کاشی رنگی دیوار نگاه می کند و با خودش حرف می زند.
دلم می سوزد برای تنها بودنش.
و
دلم برایش تنگ می شود...

۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

باغ وحش

خبر:
عمر فیل ها در باغ وحش بسیار کوتاه است.
نتیجه :
یادم از کِشته خویش آمد و هنگام درو!
دفعه بعد که از تونل رسالت رد شدید حتما نگاهی به کثافت دیواره تونل بندازید تا منظور از باغ وحش رو بهتر درک کنید. حالا روابط اجتماعی که هیچ.

پ.ن.
البته ظریفی می گفت تهران بیشتر به حیات وحش شبیه تا باغ وحش!


فرزاد

با دوستی آشنا شدم به نام فرزاد . مرد میانسال 60 ساله ایست که فلسفه می خواند و به اهالی فلسفه کمکهای بسیاری کرده است. از خاطرات دوران کودکی می گفت از جمله اینکه با برادر بزرگترش چه بازی ها و شوخی ها می کردند و شاد بودد. می گفت هفت ساله که بودم فکر می کردم خب ما به دنیا آمده ایم و همین جور تا آخرش هستیم. روزی برادر بزرگترم گفت نه. هر کسی یک زمانی می میرد. آنقدر ناراحت شدم که چند ماه طول کشید تا حالم بهتر شد.
فرزاد آنقدر این حرف را صمیمانه و دوست داشتنی زد که دلم برای کودکیش سوخت.

۱۳۸۷ آذر ۱۲, سه‌شنبه

مورچه ها و ما


یک سالی می شه که توی خونه مورچه می بینم. رفتارشان در این یک سال برایم عجیب و غریبه.
اگر شکر را در کاسه ای بریزی و بگذاری وسط خانه، لب نمی زنند. دوروز قبل دیدم یکیشان در ظرف شکر سکته زده و سقط شده بود. نان خشک را برایشان ریز کردم که بلکه ببرند، فردایش دیدم دست نخورده مانده سرجایش.
عوضش کافی است یکی از این سوسکهای چاق و چله در اثر سم یه ورکی افتاده و درحال جان دادن باشد. جملگی به طرفه العینی به جانش می افتند و ظرف چند ساعت همه اجزایش را، حتی خامه هضم نشده در شکمش را با خودشان به لانه می برند. فکر کنم حتی منتظر رسید تحویل ابلیس هم نمی شوند یا اینکه دستی با پیکی چیزی می فرستند.
اوایل حدس زدم شاید گوشتخوار باشند و از بیم جان شروع به آزمایش کردم. ولی این موارد درباره باقیمانده گوشت گوساله، مرغ، تخم مرغ، ماهی شوریده و قزل آلا (خام و پخته)، خامه، آبمیوه، دلستر، کره و حتی عسل صادق نبود. حتی تا به حال نشده یک بار هم محض خنده، من یا کسی از مهمانان را گاز بگیرند. از غذاهای پختنی بدشان می آید و سراغ خوراکی های شور و ترش هم نمی روند.
انگاری هیچ چیز راضی شان نمی کند.
انگاری از طبیعتشان لذت نمی برند.
هر وقت می بینمشان دارند می لولند و واقعا نمی دانم دنبال چه چیزند.
باهاشان اظهار همدردی می کنم. خودم هم همینطورم.


پی نوشت : در تصویر چهره غمگین مورچه را می بینید. احتمالا در یک نظام سوسیالیستی همیشه چنین است!

برچسب‌ها: