۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

ترشیدگان


گاهی دلم می سوزد برای دخترانی که کسی آنقدر دوستشان ندارد که با هم باشند. چه گناهی دارد به چشم کسی زیبا نیامده. چه گناهی دارد نخواسته خودش را به بغل این و آن بیندازد مدام. چه گناهی دارد وقتی در این خانواده و در اینجای دنیا و این زمان متولد شده. چرا باید تنهایی بکشد. چقدر باید با روح و روانش ور برود. چقدر باید این مصائب اجباری را به دوش بکشد تا بتواند با کسی باقی بماند و مگر می شود این طور به راحتی زندگی شروع کرد. اگر هم زندگی ای آغاز شود از روی عشق نیست. برای تشکیل خانواده است. بلکه پدر و مادرهم از انتظار و نگرانی خلاص شوند.
شاید دلم برای آنها می سوزد چون دیده ام گاهی تلاش می کند که دل کسی را بدست بیاورند به هر زوری و آن طرف پسرکی نشسته که عشق مشق نمی فهمد و البته برای سکس پایه است و بلکه همین یک دلیل کافی باشد برای اینکه دخترک به دیگران بگوید ما به هم علاقه داشتیم بعد اومد خواستگاریم.
بیشتر که فکر می کنم دلم برای این هم نمی سوزد. از چیز مهمتری ناراحت می شوم. اینکه آدمی تشنه محبت است. مرد و زن هم ندارد. دل سنگدل ترین انسان ها با محبت آبی می شود روان و البته اگر گاهی نمی شود از وقت کم است و فرصت ارتباط. و این ناراحتم می کند که این تشنگی را در بسیاری می بینم ولی کسی نیست ببیند در او. گناه دارد بیچاره.
شاید مشکل از این هم بدتر است. شاید به خاطر این باشد که کسی کاری به کار کسی ندارد.
می گذرد و می گذریم. بی هیچ نگاهی.
لعنت به این شهرنشینی مهوع.

برچسب‌ها: