خنک آن قماربازی
سهشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲
من که میگم بهترین فصل زندگی وقتی شروع میشه که آدم به یه ثبات عقلی ای رسیده باشه.
مدیریت کنترل بین عواطف و عقلانیت چیز کمی نیست و اغلب در سنین جوانی (حداقل تجریه خودم) بسیار سخت بوده و هست.
وقتی این موها کمی سفید شد، اونوقت میشه گفت -امیدوارم البته- که مسایل رو بشه بهتر دید و با فرزانگی بیشتر با هر مساله ای روبرو شد.
این چیزی که من می بینم حداقل ۵۰ سال امکان پذیر نیست. حالا شما اگه همین الان فرزانه ای که خب به قول این دوست اصفهانیمون: خوشت باشه.
چهارشنبه ۷ دسامبر ۲۰۱۱
اولینا بودن
یادم می آید وقتی وارد فیسبوک شدم که هنوز آنجا خبری نبود. از ایده اش در همان روزهای اولی که اورکات را دیده بودم خوشم می آمد ولی بعد از مدتی که گذشت تفاوتش با اورکات معلوم شد.
بعد از مدتی دیگر خسته کننده شد و جلوتر دیگر روی اعصاب بود. اما همچنان اینکه چه مطالبی چگونه بازخوردی از رفقا می گیرد برایم جذاب بود تا اینکه از زمانی به بعد دیگر آن هم جذابیتش را از دست داد. دیگر مطالبی که وارد میشد هیچ خلاقیت و نوآوری ای نداشت و یک مشت اخبار روزانه بود که نه سرش معلوم بود و نه تهش.
طبیعی بود چون مصادف بود با انتخابات و سیاست و ناکجاآبادها
الان هم یکی یکی بچه ها می آیند لینکداین
از این بدم نمی آید که تعداد محدودی از چیزهایی را که احساس خوبی داشتم خوب پیش رفته و گرفته. یک جور احساس درست شناسی به آدم خودمرکز عالم بین دست میدهد که بدک نیست
یادم هست که با همین ترازو، شهرزاد را می سنجیدم که جزو اولین ها بود که زمانی که هنوز کسی نمی دانست وبلاگ چیست، بلاگی داشت و برو بیایی. این شم خوبش را می پسندیدم همیشه حتی اگر فقط و فقط به همان اولین بودنش در بلاگ نویسی ایرانی باشد که نبود.
برچسبها: تخیل خودمرکزعالم
یکشنبه ۲۱ اوت ۲۰۱۱
یکشنبه ۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۱
جایی آن وسط ها
دوست داشتم جایی ثبت می شدم
و به همه عشق مثل آن زمانها می ورزیدم
جایی آخرهای نوجوانی
جایی که جز صداقت نبود و محبت
و دوروبر محبتم را دوست داشتند
الان فقط تنهایی ست
برچسبها: تصویر ذهن
دوشنبه ۲۰ ژوئن ۲۰۱۱
مرام
پیرمردی را دیدم ۶۰ ساله
از آنهایی که وقتی می بینی می گویی این چقدر خوب است
و بعد از ایکه همسرش را می بینی می گویی به اینها که اصلا به هم نمی یان
یعنی هر دو خوبند ولی ترکیبشان به هم نمی خورد و پیرمرد بسیار سر زنده تر و باهوش تر و غیره تر است
اولین سوال برای من این است که داستان زندگی شان چطور پیش رفت که با هم ماندند
خب برادرزاده اش چیزی گفت که هنوز هم در ذهنم مانده
مرام عمو است دیگه
یعنی هر کارش بکنی، بدجوری در ذهنم می پیچد
به خصوص درباره آنهایی که وسطش راحت از هم دل می کنند و می روند
آی بی مرام ها
پیلیز
قدری مرام داشته باشید
عرض دیگری نداشتم
جمعه ۱۷ ژوئن ۲۰۱۱
شوخی شوخی زود جدی می شود
به هر چه یک عمر خندیدیم، شدیم همان
آرام آرام
می ترسم به این خنگ ها که می خندیم ، روزی بشوم همان طور
خنگ خنگ
نشانه هایش را از الان می بینم
برچسبها: تصویر ذهن
چهارشنبه ۲ مارس ۲۰۱۱
دراز کن پاتو
الان می فهمم که وقتی در باغ دلگشای شریف در جمع دوستان روی اون سراشیبی می نشستم و گپ می زدیم و عادت داشتم پام رو دراز کنم ، یکی رو روی اون یکی بگذارم ، کف دستها رو روی هم جفت کنم و بزارمشون وسط پاهام، این رو از مادرم به یادگار بردم.
یادم می آد وقتی خسته بود و بعد از کلی کار که از صبح تا شب کرده بود، می یومد می نشست یه جایی روی کناری دیوار و گپ می زد.
و ما خوشحال می خندیدیم
اون لحضات دیگه تکرار نمی شند
برچسبها: جدایی من از من


